برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 18:23
پشت پنجره، خیره به آسمان می مانم
برف ، پاداش صبوری زمین است
و پاداش صبوری من نیز ، دیر یا زود در زندگیم جاری می شود.
خودم را می چسبانم به گرمای شومینه
قهوه تلخ را سر میکشم
یادم باشد صبح چکمه های قرمزم را ازکمد در بياورم
شال قرمزم را بر سر کنم
رد پایم را بر برف سفید جا بگذارم
برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 18:23
برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 18:23
می نشینم روی صندلی
حاج خانم پیری روی تخت دراز کشیده
بهم زل میزنه
تی ماره ر جا بیگفتی؟؟ (برای مادرت جا گرفتی؟)
نه حاج خانوم
تی مرده ماره(برای مادر شوهرت؟)
نه حاج خانوم
برای خودم
الله اکبر
برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 18:23
برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 18:23
بیایم و بنویسم
زندگی را باید با لذت خورد
بیایم و بنویسم : اين نیز بگذرد
همان طور که تا الان گذشت
یک روزی که بهتر شدم
حتماً نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که درد امانم رو بریده و قلبم را فشرده
روزهایی که به زور اشکم را فرو می خورم و بغضم را قورت می دهم
بخوانمشان
و یادم بیاید
هیچ بهار و پاییزی، بی زمستان مزه نمی دهد
پی نوشت :
پسرک را بردم برف بازی
برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 18:23
برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 18:23